خانواده
👨‍👩‍👧‍👦 📚 قصه

پادشاه و وزیر خیرگو

یه روز پادشاه شواست از در قصر صحرا بیاد که دستش لای در گیر ایکه و کلنچش قطع بو و پادشاه عصبانی ازدرد داد ایزه وزیر که دنبالش هسته ایگفت انشالله خیر ابوت، پادشاه از دست وزیر غیضی بو و ایگفت مه کلنچم کط بودن و تو اگی خیرن... به سربازون ایگو زود بش بکردی تو زندون
یه چند وقتی گذشت پادشاه کذایی رفت به شکار داخه جنگل سرخپوستون بش شگفت که قربانی بکنن ولی موقعی که شواسته سرش ببرن متوجه بودن که یه کلنچ اینین و ای بشر ناقصن و بی خیالش بودن..
پادشاه همون موقع یاد گپ وزیر کفت که ایگفته خیرن و فوری به قصرش برگشت و رفت داخه زندون پیش وزیر و داستان تعریف ایکه وزیر هم خنده ایزه و ایگفت اگه زندون کفتن مه خیر نهسته مه امروز دنبالت هسترم و بی مه قربانی شاکرده
👤 ارسال کننده
دانیال دیبا
Avatar
ثبت شده توسط
دانیال دیبا