خانواده
👨‍👩‍👧‍👦 📚 قصه

خالو مجید و مورچه خوار

وا دو هوندم تو مدرسه، هیچکه تو حیاط نهسته. مثکه خیلی وقت پیش زنگ ایخارده و چوکون همه سر کلاس هسترن. همش دور و بر خو نگاه مکه یه وقت آقای ادیبی، به مه نگینت... یدفه صداش مشنفت و سر جام خشکم ایزه:
_ وایسا مورچه خوار....
مورچه خوار از اسمونی هسته که ادیبی، ناظم مدرسه مون رو چوکون مدرسه شنهاده. هنوزا شمندیده ولی از ترس قبض روح بودرم. تا هوندم پشت سر خو نگاه بکنم، گوشم ایگناشت و ایگو:
_ خیلی زود اومدی، یه چرت دیگه هم می زدی بعد میومدی. برو دم دفتر وایسا تا تکلیفت رو روشن کنم.
👤 ارسال کننده
دانیال دیبا
🎭 شخصیت‌ها
آقای ادیبی، دانش‌آموز، معاون کلانتر
Avatar
ثبت شده توسط
دانیال دیبا